تبلیغات
تكیه - پشت حرم امام حسین كتكم زدند!

تكیه
امکانات وب

«مصطفی» ازنیروهای گل اردوگاه شهدای تخریب بود و شكر خدا عمرش به دنیا باقی بود و هنوز هم هست. این شكر خدا، خیلی غلیظ و از ته دل است؛ چون این گل تخریب، آن‌قدر حادثه‌ها دیده است كه زنده ماندنش شكر این‌جوری هم دارد. البته از دل او فقط خدا خبر دارد كه از ماندن خود دلشاد است یا غم ماندن در دنیا و حسرت جاماندن از قافلة بروبچه‌های آسمانی تخریب دل ‌خوشی برایش نگذاشته است.نخستین بار او را در غروب یكی از روزهای اول زمستان 62 دیدم. شصت‌هفتاد نیروی بسیجی و پاسدار وظیفه به اردوگاهآمده بودند كه مصطفی از دسته دوم بود. از آن آدم‌های هیكلی و قوی‌بنیه كه صدایشان هم با هیكلشان هم‌آهنگ بود و معروف بود كه این‌ها اگر بخواهند سخنرانی كنند، بلندگو لازم ندارند.

بسیجی‌های گروه كم‌كم آب رفتند، ولی پاسدارها تا آخر خدمت ماندند و از میان آن‌ها، مصطفی بیش‌تر ماند؛ تا روز آخر جنگ. چندماهی كه از آمدنش گذشت، تبدیل شد به یك نیروی تمام عیار جاافتاده، همه‌كاره و آچارفرانسة گردان كه محبوب همه بود. از رانندگی ماشین تداركات گرفته تا تعمیرات تانك، رانندگی با مین‌كوب در میدان‌های بستان و هویزه، معبرزنی و پاك‌سازی میدان. او همه كار كرد و از اركان گردان تخریب شد. فقط فرمان‌دهی نكرد كه البته دل و جان و حال و هوایش چندان با این چیزها سنخیت نداشت.

اردیبهشت 65، با ماه رمضان مصادف شده بود و برای نخستین بار اجازه گرفتیم كه نیت كنیم و در اردوگاه روزه بگیریم؛ البته به‌خاطر آن مدل روزه گرفتن، شرمنده خداییم. از افطار تا سحر كه هوا خنك بود، بیدار می‌ماندیم و از سحر تا ظهر، در سوله‌ها استراحت می‌كردیم. ظهر برای نماز بیرون می‌آمدیم و بعدازظهر هم تا وقتی كه گرمای جهنمی آن روزها دامن برمی‌كشید، باز استراحت می‌كردیم. پس از آن، دو ساعت باقی مانده تا اذان را فوتبال بازی می‌كردیم و بعد هم هفت‌هشت لیوان شربت خاك‌شیر نوش جان می‌كردیم. اما روزه گرفتن مصطفی جور دیگری بود. روزها رانندگی می‌كرد و در آن جهنم سوزان جنوب تابستانش كه خیلی زود شروع می‌شود، در مسیر اهوازـ فاو تردد می‌كرد و وقتی به اردوگاه برمی‌گشت، ‌چهره‌اش دیدنی بود. ماشین‌های تویوتای داغ بی‌كولر و هوای گرم مسیر، او را یك روزه‌دار دوست‌داشتنی كرده بود. با همان حالش، غروب‌ها زحمت شربت خاكشیر را هم می‌كشید.

در پنجم تیر 67 كه جزایر مجنون در آستانة تصرف نیروهای عراقی قرار داشتند، سیزده نفر از نیروهای تخریب، از اردوگاه به جزیره رفتند تا با انهدام جاده، مانع پیش‌روی زرهی دشمن شوند. روز بعد، تأخیر آن‌ها در بازگشت، مصطفی را راهی جزیره كرد.

آن‌چه در پی می‌خوانیم، از زبان خودش است كه شیرینی خاص خود را دارد و تنها اشاره‌ای است به تقدیر خاصش در آخرین ساعات جنگ.

«از اردوگاه به «نسّاجی» رفتیم كه برگة تردد بگیریم و بعد رفتیم لشكر 40 صاحب‌الزمان(عج) در جادة صاحب‌الزمان(عج) كه اسلحه و ماسك بگیریم. یكی آن‌جا گفت: «جلو نروید، خر تو خره!»

گفتم: «یكی از خرها هم من!»

در مسیر كه می‌رفتیم، حال و هوای منطقه، حرف آن بابا را تأیید می‌كرد. داخل قرارگاه نصرت شدیم، ولی كسی از بچه‌های تخریب خبر نداشت. پنج دقیقه بیش‌تر معطل نشدیم. ماشین را روشن كردم كه جلوتر برویم. هلی‌كوپتر‌های عراقی آمدند بالای سرمان و چون در فاو هم مثل این را دیده بودم،‌ فكر كردم چند تا شلیك می‌كنند و می‌روند،‌ ولی تعداد آن‌ها بیش‌تر شد و احساس كردم خیلی وضع خراب است. نزدیك سی نفر پشت تویوتا سوار شدند و من با سرعت زیادی رو به ایران حركت كردم. دویست متر كه دور شدیم، موشك یكی از هلی‌كوپتر‌ها نزدیك ماشین خورد. عده‌ای شهید شدند و عده‌ای هم مجروح و من با یك تركش ریز در سر، از ماشین پیاده شدم و فرار كردم. سریع به داخل بهداری كنار جاده رفتم، ولی چون امن نبود، بیرون آمدم. در همین هنگام یك عراقی در چندمتری من بود، به سمتم شلیك كرد. سه تا گلوله خوردم و اگر یكی از نیروهای خودمان او را نزده بود، كارم تمام بود. با همان حال، خود را از جاده دور كردم و داخل نیزارها شدم. نی‌ها بلند و خاك زمین، پوك و نرم بود. با دست چاله‌ای كندم و داخل آن رفتم. هلی‌كوپترها هر كس را كه از بالا می‌دیدند، با گلوله می‌زدند. كمی علف خشك روی سرم ریختم و منتظر شب شدم.

خون زیادی ازم رفته بود و تحرك زیادی نداشتم. از دور ماشین را می‌دیدم كه عراقی‌ها دوره‌اش كرده‌اند و مجروحان داخل آن را با تیر خلاص می‌زنند. شب را بی‌هوش و خواب پشت سر گذاشتم و صبح از شدت آفتاب بیدار شدم. تشنگی امانم را بریده بود. یادم آمد كه شهید «عاصمی» گفته بود كه ریشة نی‌ طبقه طبقه است و داخل آن كمی آب است. یكی از آن‌ها را كندم، بوی خیلی بدی می‌داد؛ آن‌قدر كه استفراغ كردم،‌ ولی چاره‌ای نبود. خود نی را هم برای رفع گرسنگی خوردم.

روز دوم هم گذشت و من مرتب بی‌هوش می‌شدم و به‌هوش می‌آمدم. چشمانم هم تار می‌دید. با این‌كه ماه كامل بود، آن ‌را درست نمی‌دیدم. دیگر چهارزانو حركت می‌كردم و از پایم چرك و خون می‌آمد. صبح روز سوم، سرم را كه از چاله درآوردم، دیدم كه عراق‌ها نی‌های منطقه را كاملاً سوزانده‌اند و همه‌ جا صاف صاف شده است.

بعدازظهر كه شد، صدای آب شنیدم. معلوم شد كه جاده را بریده‌اند و آب را از آن طرف به این‌ طرف، سرازیر كرده‌اند. چند ساعت كه گذشت، آب تا گلوی من بالا آمد. سه روز در خشكی بودم و چهار روز در آب. قدرت تحرك زیادی برای فرار نداشتم و مسیر را هم تشخیص نمی‌دادم. پیراهنم را پاره كرده بودم و با آن، چند نی را به هم گره زده بودم و نصف تنم را روی آن می‌گذاشتم و چرت می‌زدم. بالاخره روز هفتم، خودم را استتار نكردم و گیر افتادم. اول غروب مرا دیدند و اسیرم كردند.

مرا به مقر لشگر در عقبه آوردند. صبح، نگهبان اتاق عوض شد. نگهبان جدید به فارسی از من پرسید؟ «بچة كجایی؟»

بعد گفت: «جان خمینی، هر چه می‌دانی، به این‌ها نگو! اگر یك كلمه بگویی، باید همه چیز را بگویی.»

بعد یك ستوان وارد اتاق شد كه دائماً اطراف را می‌پایید. مرا بغل كرد و بوسید. گفت: «گرسنه‌ای؟»

گفتم: «خیلی!»

رفت و با یك شیشة مرباخوری پر از چای شیرین غلیظ، یك تافتون و یك ظرف نیمرو برگشت. این‌ها بهترین غذای عمرم بود. وقتی تمام كردم، ستوان یك قرآن از جیبش درآورد كه لای آن عكس امام بود. آن را بوسید و گذاشت روی چشمش. داد به آن نگهبان و او هم این كار را كرد. پرسید: «امام را كی دیده‌ای؟»

گفتم: «عید فطر سال گذشته.»

تا این را گفتم، چشمانم را بوسید. چند دقیقه بعد، هفت افسر وارد اتاق شدند. یكی گفت: «هر چه می‌گویم، تكرار كن! «خمینی دجال!»

من گفتم. گفت: «انت دجال.»

من هم گفتم. رفقای او زدند زیر خنده و از این‌جا بود كه كتك خوردن من در اسارت شروع شد. دستانم بسته بود و آن‌ها دسته‌جمعی به جانم افتادند...

چهارپنج روز گذشت كه از العماره،‌ راهی بغداد شدیم، عصر به بغداد رسیدیم. به استخبارات كه رسیدیم، مرا سوار یك وانت كردند كه پشتش به حالت ایستاده بود و من بیرون را می‌دیدم. قرار شد به ساختمان دیگری در آن سمت بغداد برویم. نگاهم كه به یك بستنی‌فروشی افتاد و خیلی هوس كردم.

از بغداد كه به رمادی منتقل شدیم، حدود سه ساعت در راه بودیم. در یكی از سینماهای رمادی، تابلوی فیلم «اولین خون» را زده بودند. جالب این‌كه چهار ماه بعد كه ما را به كربلا بردند، هنوز این فیلم روی پرده بود؛ حتی یك‌سال بعد كه از رمادی به تكریت رفتیم!

برای زیارت كربلا ما را از اردوگاه خارج كردند. در زمان زیارت،‌ كاملاً از مردم جدا بودیم. حق گریه كردن داشتیم، ولی نوحه‌خوانی نه. یكی از اسرا داد زد، از طرف خانوادة شهدا و... زیارت كنید كه سرباز عراقی عصبانی شد و پرسید: «چه می‌گویی؟»

او هم گفت: «دعا می‌كنم.»

من هم در كربلا، از شدت احساسات، داد زدم: «برای سلامتی امام صلوات!»

كه سریع با ماژیك، پشت لباسم ضربدر زدند. رفتم داخل حرم. هر كار كردم آن را پاك كنم، نشد كه نشد. بعد از زیارت، مرا بردند پشت حرم، كنار در كوچكی كه به علقمه باز می‌شود. با كابل و چوب افتادند به جانم و با همان سر و صورت خونی بردند برای ناهار. سه تا نیم‌ساعت، نجف و كربلا را زیارت كردیم، اما كل اسارت به این زیارت‌ها جبران شد...

قرار شد از رمادی ما را به تكریت ببرند. من نفر آخر در صف سوار شدن به اتوبوس بودم. فرمانده اردوگاه كه یك دستش هم فلج بود، در ركاب اتوبوس ایستاده بود و اسرا را كه كلی تا جلوی اتوبوس كتك خروده بودند، با یك دستش مشت می‌زد. نفر آخر بودم و به خیال خودم زرنگی كردم و سریع سوار شدم و مشت نخوردم. مرا از اتوبوس پیاده كرد و همین كه خبردار ایستادم، یك مشت محكم زد روی بینی‌ام كه خون بیرون زد. رفتم روی صندلی‌ای كه روی چرخ عقب بود، نشستم. یك‌دفعه یك عراقی كوتاه‌قد، از بیرون خود را بالا كشید و مشت دیگری از پنجره به من بزند. من ‌هم سریع شیشة اتوبوس را بستم و سر عراقی لای آن گیر كرد. دست و پا می‌زد و داد و بی‌داد راه انداخته بود. ریختند بالا و با كابل به ‌جانم افتادند.

شب آزادی در آسایشگاه مشغول درست كردن دفترچه‌ای بودم كه یادگاری بیاورم. نگهبان عراقی از پشت پنجره نگاه كرد و گفت «بده به من.»

گفتم: «نمی‌دهم.»

صبح هم درخواست كرد، ولی باز جوابم‌ منفی بود. جلوی چشمش دفترچه را پاره كردم و ریختم روی سیم‌های خاردار. در عوض كلی كتك خوردم و مرا به آسایشگاه برگرداندند و با هفت نفر دیگر نگه‌داشتند تا دیرتر آزاد شویم.




برچسب‌ها: امام حسین حرم مطهر خاطره شهدا شهیدان و دفاع مقدس جنگ وطن شب آزادی
نوشته شده توسط : سیدمهدی ( پنجشنبه 10 شهریور 1390 ) ( 12:12 ب.ظ )
درباره وبلاگ

"بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیاندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت..."
از بس گفتند این دیوار ها همه اضافی اندخانه ی ما شبیه استخر شده است دیگر دیواری نمانده برای لحظه ای تکیه کردن به جز این چهار دیوارکه آنقدر چسبانده ایم گریه هامان را بر آنها که دیگر حتی تاب یک پنجره را هم ندارند و من هنوز هر شب با ترس بر انها تکیه می زنم ...
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :