تبلیغات
تكیه - با قناری تا طلاییه

تكیه
امکانات وب

وارد كلاس شدم. خبری را از بچه‌ها شنیدم كه می‌گفتند: بسیجیها می‌توانند در سفر به جنوب شركت كنند. برای من كه خیلی جالب بود؛ سال قبل هم می‌خواستم شركت كنم، ولی نتوانسته بودم. پیش معاون رفتم و در این مورد سؤال كردم. طبق معمول، تنبل‌ترین بودم و خبرها به من دیر رسیده و خیلی از بچه‌ها ثبت‌‌نام كرده ‌بودند؛ از جمله خواهرم كه همان روز فرم ثبت نام را گرفته بود. خواهرم در شیفت صبح بود و من در شیفت بعد از ظهر. از كلاس ما هم چهار نفر شركت كرده‌ بودند و تنها یك جای خالی مانده بود كه آن را هم به من دادند. فقط یك روز وقت ثبت نام داشتم. خوشحال با فرم ثبت نام به خانه رفتم تا خوان دوم را با كسب اجازه از خانواده پشت سر بگذارم. وقتی مسئله را پدرم در میان گذاشتم، طبق معمول بهانه‌تراشی می‌كرد و می‌گفت: «دختر تنها برود جنوب كه چه؟ و وقتی هم توضیح می‌دادم، می‌گفت: «من نمی‌دانم، خودت می‌دانی.» این یعنی من رضایت كامل ندارم. ولی مادرم اجازه داد و من هم فرم را پر كردم. روز سه‌شنبه ما در مصلی حاضر شدیم. دختر خانم بلبل‌زبانی شروع به سخنرانی كرد و چند شعر و سرود دربارة شهدا به بچه‌ها یاد می‌داد. ما را به گروههایی تقسیم كردند. نام من در دستة پنجم، یعنی دستة حضرت مریم قرار گرفت.

روی شیشة عقبی اتوبوس، نوشته شده بود: «قناری». ما مانند قناری، پرهایمان را باز كردیم و «یا علی» گفتیم و سفر آغاز شد. با فرستاد صلوات برای سلامتی آقا امام زمان(عج) و مسئولین و بچه‌ها و راننده، و مهم‌تر از همه، شادی روح شهیدان، آرامشی بر دلمان حاكم شد و مسئولان در مورد سفر معنوی كه آغاز كرده‌ بودیم، صحبت كردند. آن شب را در اتوبوس گذراندیم. واقعاً شب بدی بود. هیچ كس نمی‌توانست درست بخوابد. تا صبح تمام استخوانهای ما خشك شد؛ مانند اینكه روی سنگ خوابیده باشی. اتوبوس توقف كرد و پیاده شدیم و در مسجد یك روستا نماز خواندیم و حركت كردیم. كم‌كم كه از تبریز دور می‌شدیم، هوا گرم‌تر، دشتها سبزتر و زیباتر می‌شدند. عشایری كه كوچ می‌كردند، دیده می‌شدند؛ با لباسهای محلی و سوار بر اسب؛‌ اسبی كه من حاضرم یك سال از عمرم را بدهم و آن را داشته باشم. صخره‌ها در كنار جاده از سر و گردن هم بالا رفته بودند و لابه‌لای آنها گلهای كوچك و چمنهای قد كوتاه رشد كرده بودند. با نگریستن و اندیشیدن، می‌توان به زیباییهای این خاك پی برد. وقتی به جاده‌های كردستان می‌رسیم، سوار بر موجهای جاده كه انگار قایقها را بالا و پایین می‌كند و به سوی ساحل حقیقت می‌برد، انسان را وادار به تفكر می‌كند.

نزدیكیهای ظهر به پادگان شهید باكری می‌رسیم. وسایلمان را برداشته و در آسایشگاه چهارم مستقر می‌شویم. همة بچه‌ها بدو بدو برای انتخاب تخت می‌روند و من ته اتاق دو، تخت بالایی را انتخاب می‌كنم. گوشه‌های اتاق را تار عنكبوت گرفته و كف زمین پر از آشغال است. بر روی چوب تختها، تصاویری از شمع، گل، پروانه و نیز شعرهای عاشقانه دیده می‌شود كه فكر می‌كنم كار سربازان است. با همكاری بچه‌ها همه جا را تمیز و مرتب می‌كنیم.

وقتی انسان در چنین مكانهایی نماز می‌خواند، احساس می‌كند دل به پرواز درآمده و به خدا نزدیك‌تر شده است. بعد از نماز و نهار، كلی استراحت كردیم. مسئول وارد اتاق شد و از ما خواست كه آمادة رفتن به منطقة عملیاتی فتح المبین شویم. من اولین بار بود به این مناطق می‌رفتم و رفتنم از روی علاقه و كنجكاوی بود. خیلی در مورد شهدا نمی‌دانستم و در بین دوستان و آشناها نیز شهیدی نداشتیم؛ ولی خیلی دوست داشتم دربارة آنها چیزهایی بدانم. وقتی برای بسیج ثبت نام می‌كردم، بیشتر به‌خاطر اردوها و برنامه‌هایی بود كه برای بسیجیان برگزار می‌شد؛ ولی بعداً با شركت در برنامه‌ها و نشستهای پایگاه، بیشتر با بسیجیها اشنا شدم. به نظر من انسان باید اول خلق و خوی بسیجی داشته باشد، بعد نامش را بسیجی بگذارد.

بالاخره به سوی كربلای ایران حركت كردیم. در بین راه، رانندة اتوبوس، نوارهای نوحه از آهنگران می‌گذاشت و نیز بچه‌ها دسته جمعی سرودهایی مانند «كجایید ای شهیدان خدایی» را می‌خواندند. مانند سربازهایی كه به جبهه‌های جنگ می‌روند، مشتاق و پر از انرژی بودیم. حس عجیبی داشتم و ناراحت از اینكه دربارة جایی كه می‌روم، هیچ اطلاعاتی نداشتم؛ در حالی كه هر یك از بچه‌ها چیزی می‌دانستند و می‌گفتند. به‌خصوص دو خواهر كه در صندلی جلویی نشسته بودند و سومین سفرشان به جنوب بود، وقتی در مورد پا برهنه روی خاك راه رفتن، می‌گفتند و سؤال می‌كردم چرا، با تعجب به من نگاه می‌كردند. و من فهمیدم كه بسیار از آنها دور هستم، ولی با سخن مداحان و رزمندگان كه می‌گفتند: این شهیدان هستند كه شما را طلبیده‌اند، دلم آرام می‌شد و می‌گفتم: خدایا هنوز در گوشه‌ای از دلم هستی و مرا فراموش نكرده‌ای. اتوبوس ترمزی كرد و مرا از خود بیرون كشید. به ایستگاه صلواتی رسیدیم و صدای صلوات مانند یك نسیم خوش در هوا پیچید. وقتی به منطقه رسیدیم، دوربین را برداشتم و از اتوبوس پیاده شدم.

صدای گلوله و خمپاره و توپ، صدایی كه تن انسان را می‌لرزاند و صدای دلنشین بزرگ مردانی كه اكنون در ‌آسمانها سیر می‌كنند و به جای ستارگان در آسمان می‌درخشند و ستارگان به محل شهادت آنها سجده كرده‌اند، هنوز از كوههای بزرگ به گوش می‌رسد. مانند اینكه وارد میدان جنگ شده باشی، یك طرف كیسه‌های شن خود را سینه‌سپر گلوله‌های دشمن كرده‌اند و طرف دیگر یك سنگر با صفا كه چند نفر بیشتر داخلش جا نمی‌گیرد، دیده می‌شود. باز حس غریبی تنم را می‌لرزاند و وجود عاشقانی را كه بر این خاك راه رفته، نشسته و برخاسته و شهید شده‌اند، احساس می‌كنم. دوست داشتم تنها به اینجا می‌آمدم. چند قدم جلوتر از ما، یك نفر خود را بر روی زمین می‌اندازد و گریه می‌كند. بچه‌ها هر چه سعی می‌كنند، نمی‌توانند بلندش كنند. اطرافمان، راهروهایی طولانی بود كه دورشان را سیم خاردار كشیده بودند و آنها را با تابلوهایی با عكس شهدا آراسته بودند. وقتی بچه‌ها قدمهایشان را تندتر می‌كردند، ضربان قلبم بالا می‌رفت. دوست نداشتم از آنجا دور شوم.

حالا دیگر درك می‌كنم. آنها نیز مثل همه خانواده داشته‌اند و همسر و فرزند و دوست داشتن را بهتر از ما تجربه كرده بودند، و چقدر انسانهای بزرگی بوده‌اند كه به‌خاطر اعتقادشان، مردمشان و وطنشان، از جان و عزیزانشان گذشته‌اند. دیدن مزار این شهیدان گمنام و اینكه خانوادة آنها هنوز چشم به راه‌اند، انسان را به مسئولیتی كه دارد آگاه می‌سازد. به خود می‌گویم آنها كه بودند و ما كه هستیم؟ آنها چه كارها كرده‌اند و ما چه می‌كنیم؟ چگونه می‌توان مانند آنها شد؟

آرام بر روی پر قناری می‌نشینیم و به راه می‌افتیم. وقتی به پادگان برگشتیم، هوا تاریك شده بود. ناگهان یك نفر جیغی كشید و از روی تخت پایین پرید و گفت: «مارمولك! مارمولك!» همة چشمها به سمت دیوار نشانه رفت و یك دفعه مثل اینكه نارنجكی در اتاق انداخته باشند، همه از جایشان پریدند و صدای جیغ بچه‌ها، شیشه‌ها را لرزاند. در این میان هم یك نفر در خواب هفت آسمان بود و با این همه سر و صدا، حتی پلك هم نمی‌زد! یكی از بچه‌ها دمپایی برداشته بود و یكی جارو و هر كس كه به مارمولك ضربه‌ای می‌زد، مثل اینكه خودش را زده باشد، چند متری عقب می‌پرید و جیغ می‌كشید. هنوز آن را به هلاكت نرسانده بودند كه متوجه شدند دو تا مارمولك دیگر نیز این طرف سقف رژه می‌روند. ما در محاصره قرار گرفته بودیم. وحشت بیشتر شد. سه چهار تا از بچه‌ها رفتند تا مسئولین را با خبر سازند؛ ولی به خاطر كمبود اطلاعات زیست‌شناسی گفته بودند كه روی دیوار سوسمار دیده‌اند! مارمولك به آن كوچكی كجا و سوسمار به آن بزرگی كجا؟! ولی آنها هم باورشان نشده بود و فكر كرده بودند احتمالاً سوسك دیده‌اند. من هم برای اینكه كاری كرده باشم، پیشنهاد دادم كه تختها را وسط خوابگاه بكشند. بدین ترتیب با روشن گذاشتن چراغ، شب را به صبح رساندیم. صبح موقع نماز هوا خیلی خوب بود. برای خواندن نماز، به حسینیه رفتم. بزرگ و باشكوه بود. من كه در خانه حتی با اعتراض پدر و مادر، زیاد اهل نماز نبودم، آنجا خودم برای نماز بیدار شده بودم. اولین باری بود كه نماز خواندن این قدر برایم زیبا و دلنشین بود.

بعد از صبحانه به راه افتادیم و یك شروعی دیگر. این بار به سوی هویزه رفتیم. وقتی رسیدیم، هوا گرم شده بود و یافتن یك لیوان آب مانند یافتن گنج بود. بعد از زیارت مزار شهدای گمنام، دور یك تانك جمع شدیم و برایمان سخنرانی كردند و از شجاعت بسیجیان و سربازان و از شهادت آنها صحبت كردند و اینكه چگونه این تانكهای غول پیكر از روی پیكرهای پاك شهیدان عبور كرده‌اند و آنها را به آغوش خاك فرستاده‌اند. به سمت طلاییه به راه افتادیم. دوست داشتم بدانم چرا این اسم را برای آن انتخاب كرده‌اند.

هوا كم‌كم سیاه‌پوش می‌شد و ماه كامل از بین سیاهیها خود را نمایان می‌كرد. تپه‌ها و خاكها، خود را میان چادر شب پنهان می‌كردند و از دور نورهایی به چشم می‌خورد و كم‌كم بزرگ‌تر و بیشتر می‌شدند و ما را به سوی خود می‌كشیدند. یك گنبد طلایی، مانند اینكه خورشید از بین ابرها ظاهر شود دیده می‌شد. همه برای زیارت و نماز وارد آنجا می‌شدند. بعد از نیم ساعت همة بچه‌ها دور هم جمع شدند تا برایشان سخنرانی شود. وقتی دربارة شهدا صحبت شروع می‌شد، همه جا را سكوت فرا می‌گرفت و اشك در چشمهای بچه‌ها حلقه می‌زد و مثل باران می‌بارید و خاك نیز آرام می‌شد. بعد از سخنرانی، آرام برخاستیم و هر كس به سویی می‌رفت. دوربین را به سمت سنگر كه ماه كامل بین دو دیوار آن قرار گرفته و صحنة زیبایی را ساخته بود، نشانه رفتم تا آلبوم عكسم از این زیبایی بی‌بهره نماند. كفشهایم را درآوردم. پابرهنه بر روی خاك عشق قدم گذاشتم. سجده كردم و كمی از خاك این دشت پاك را به تبرك برداشتم.

معصومه پوراكبر ـ تبریز




موضوعات مرتبط: خودمونی
برچسب‌ها: با قناری تا طلاییه طلائیه شهدا خودمونی با شهدا سفرجنوب راهیان نور
نوشته شده توسط : حاجی ( یکشنبه 13 شهریور 1390 ) ( 11:39 ق.ظ )
درباره وبلاگ

"بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیاندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت..."
از بس گفتند این دیوار ها همه اضافی اندخانه ی ما شبیه استخر شده است دیگر دیواری نمانده برای لحظه ای تکیه کردن به جز این چهار دیوارکه آنقدر چسبانده ایم گریه هامان را بر آنها که دیگر حتی تاب یک پنجره را هم ندارند و من هنوز هر شب با ترس بر انها تکیه می زنم ...
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :