تبلیغات
تكیه - باران به جای پتو!

تكیه
امکانات وب

عملیات محرم بود... یك گردان از لشكر 25 كربلا... شب بود. سكوت بود. تاریكی مطلق... بچه‌ها باید حدود پانزده كیلومتر در دل تاریكی تا خطوط اول دشمن بی‌صدا راه می‌رفتند. كمی‌كه رفتند صدای خش‌خش سنگلاخ‌ها سكوت شب را ‌شكست. فرمانده دستور داد همه سرجای خود بنشینند. فرماند‌هان نشستند تا راه چاره‌ای پیدا كنند. اگر همین‌طور پیش می‌رفتیم، عملیات كه لو می‌رفت هیچ، همه بچه‌ها قتل‌عام می‌شدند. چاره این بود كه كل مسیر پانزده كیلومتری ستون را پتو پهن كنند تا سنگ‌ها صدا ندهد.

بچه‌های بسیجی، نشسته زیر لب دعای توسل می‌خواندند. فرماندهان مانده بودند از كجا در این وقت كم، آن ‌همه پتو بیاورند. بچه‌ها اشك غربت می‌ریختند و از فاطمه زهرا (س) مدد می‌خواستند. ناگهان هوا به‌هم ریخت. همة بچه‌بسیجی‌ها از جا كنده شدند. باران سرازیر شد. اشك چشم بچه‌ها با آب زلال باران درهم آمیخت. امداد الهی سرازیر شد. عملیات آغاز شد. لشكر بر دشمن پیروزمندانه تاخت. باران هنوز می‌بارید.

آن روز‌ها وقتی می‌ماندیم، به زهرای اطهر(س) متوسل می‌شدیم و رها می‌شدیم از بن‌بست‌ها...




موضوعات مرتبط: این ور آبی
برچسب‌ها: دفاع مقدس خاطره جنگ تحمیلی خاطرات جنگ پتو و باران باران زیر باران خیس جشن پتو
نوشته شده توسط : حاجی ( پنجشنبه 30 تیر 1390 ) ( 07:53 ب.ظ )
درباره وبلاگ

"بگذارید و بگذرید، ببینید و دل نبندید، چشم بیاندازید و دل نبازید، که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت..."
از بس گفتند این دیوار ها همه اضافی اندخانه ی ما شبیه استخر شده است دیگر دیواری نمانده برای لحظه ای تکیه کردن به جز این چهار دیوارکه آنقدر چسبانده ایم گریه هامان را بر آنها که دیگر حتی تاب یک پنجره را هم ندارند و من هنوز هر شب با ترس بر انها تکیه می زنم ...
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :